روان درمانی حمایتی گروهی چگونه است و چه کاربردهایی دارد؟

1.1       روان درمانی حمایتی گروهی

روان درمانی چیست؟

روان درمانی به شیوه هایی گفته می شود که در آن مشکلات روانی و عاطفی از طریق بیان مشکلات به یک درمانگر و گفتگو با او درمان می گردد. روان درمانگر به شناخت شما از خود و بهتر شدن توانایی مقابله تان کمک می کند (پروچاسکا[1] و جان نورکراس[2]، ترجمه سید محمدی، 1383).

سابقه فرهنگی – تاریخی روان درمانی

بقراط[3] روان درمانی علمی- تجربی را از پیش خبر داده بود. این روش از اواسط قرن هیجده بطور مستمر در دنیای غرب مورد استفاده قرار داشته است. آنتوان مسمر[4] نخستین کسی بود که روش درمانی خود را استفاده علمی از خواب مصنوعی حیوان نامید. با آن که نظریه‌های او بی‌اعتبار قلمداد شدند، روان درمانی علمی- تجربی به شکل هیپنوتیزم ادامه یافت و بعد به لطف نبوغ فروید[5] از شهرتی همگانی برخوردار گردید. در دهه‌های اخیر روان درمانی علمی- تجربی با استفاده از نظریه‌های پاولف[6] و اسکنیر[7] و نظریه‌های شناختی بیش از پیش گسترش یافته است (پروچاسکا و جان نورکراس، ترجمه سید محمدی، 1383).

انواع روان درمانی

روان درمانی انواع خاص بسیاری دارد و تقسیم بندیهای مختلفی بر مبناهای مختلف برای آن صورت گرفته است. از یک تقسیم بندی که طول زمانی روان درمانی مورد توجه بوده روان درمانی را به دو نوع بلند مدت و کوتاه مدت تقسیم بندی کرده‌اند. در تقسیم بندی دیگری بر حسب تعداد افراد شرکت کننده در روان درمانی دو نوع روان درمانی فردی و روان درمانی گروهی را معرفی کرده‌اند. مهمترین تقسیم بندی بر حسب نوع رویکرد مورد استفاده در طول درمان انجام گرفته است. در این دسته روان درمانی مبتنی بر رویکرد روانکاوی، رفتار درمانی، شناخت درمانی و روان درمانی های مبتنی بر روند انسان گرایانه قرار می‌گیرند (پروچاسکا و جان نورکراس، ترجمه سید محمدی، 1383).

اهداف روان درمانی عبارتنداز:

  •  تغییر الگوهای آسیب زای رفتاری
  •  بهبود احساس ارزشمندی
  •  حل و فصل تعارض ها

روان درمانی به یاد گرفتن مسائلی در مورد خودتان کمک می کند. در بعضی از موارد، شما یاد می گیرید که چگونه گذشته را درک کرده و آن را با زمان حال تطبیق دهید. در موارد دیگر شما از آن دسته از پاسخ هایتان که مشکلاتی را در زندگی شما ایجاد می کنند آگاه شده و شیوه های تغییر آنها را یاد می گیرید (پروچاسکا و جان نورکراس، ترجمه سید محمدی، 1383).

روان درمانی حمایتی

پورافکاری (1389) رواندرمانی حمایتی را اینگونه تعریف می کند: ” نوعی رواندرمانی که به منظور کمک به بیماران در جریان بحران های ناشی از مسایل اجتماعی یا بیمـاری جسمی مورد استفاده قرار می گیرد. همچنین به منظور رفـع ناراحتی های ناشی از بیماری روانی و جسمی طولانی یا نقص های فیزیکی بکار برده می شود .” به نظر محققین، رواندرمانی گروهی حمایتی در عمل، ملاقات گروهی از افراد همدرد است، در جلسات منظم که طی آن شرکت کنندگان درباره شرایط خاص و دشواری های که در آن قرار دارند، مشکلات و مسایلی که با آنها روبرو هستند و تجربه های شخصی خود در خصوص شیوه های روبرو شدن و حل این مسایل و مشکلات با یکدیگر گفتـگو و تبادل نظر می پردازند، اطلاق می شود. با عنایت به مسائل بالا، رواندرمانی حمایتی را می توان به عنوان شیوه ای از درمان تعریف نمود که درمانگر آن را به کار می گیرد تا به هنگامی که بیمار ستقلاً نمی تواند زندگی خود را اداره نماید، او را محافظت نماید (اسلامی نسب، 1374).

اهداف رواندرمانی حمایتی چیست؟

هدف های درمانی به بسیاری از ویژگی های بیمار مانند سن، تشخیص و پیش آگهی بستگی دارد. اما اهداف مشترک درمان عبارتند از:

الف) تقویت کارکرد بهینه روانشناختی و اجتماعی بیمار از طریق بازپروری و تقویت توانایی های او برای اداره زندگیش.

ب) تقویت هر چه بیشتر احترام به خویش و عزت نفس در بیمار.

ج) آگاه نمودن بیمار نسبت به واقعیت محدودیت ها و آن چه دست یافتنی یا دست نیافتنی (مثل محدودیت های شخصی خودش و محدودیت های درمان).

د) پیشگیری از بازگشت مجدد بیماری و تلاش برای جلوگیری از پسرفت یا بستری شدن دوباره بیمار.

ه) توانا ساختن بیمار تا آن میزان از درمان حرفه ای را طلب کند که به سازگار هر چه بهتر او بیانجامد و بدین گونه از وابستگی بی مورد او ممانعت به عمل آید.

و) جابه جایی منبع حمایت (نه لزوماً تمامی آن) از کارشناس بهداشتی به خانواده یا دوستان به شرط آن که خانواده و دوستان قابل دسترس باشند و بتوانند نقش حامی را ایفا نمایند (بلوخ[8]، ترجمه صاحبی، 1377).

موارد کاربرد

رواندرمان حمایتی در خصوص آن گروه از بیماران روانی به کار می رود که هم به لحاظ عاطفی و هم به لحاظ روابط انسانی دچار مشکل جدی هستند و امید نمی رود که بهبودی اساسی یابند. این گروه صرفاً به دلیل ناتوانی های خود بدون دریافت کمک بیرونی قادر نیستند به راحتی زندگی را ادامه دهند. تحمل استرس های زندگی را ندارند و گاهی حتی برای چیزهای بسیار ساده و پیش پا افتاده توقع کمک دارند. دوستان و بستگانی که بتوانند منبع حمایت باشند یا در دسترس نیستند و یا نمی توانند از عهده نیازهای فراوان بیمار برآیند. وخامت اوضاع آن ها و آسیب پذیری شخصیتشان، اشکال دیگر رواندرمانی را که عنصر اصلی درمان در آن ها بصیرت دادن به بیمار است، غیر ممکن می کند. از منظر تشخیص سنتی، این بیماران روان پریش های مزمن، افسردگی های بازگشت کننده و مزمن، بویژه آن هایی که اضطراب فراگیر و یا ویژگی های خود بیمارانگاری دارند و نمونه های اختلالات شخصیتی شدید را شامل می شوند. گروه آخر شامل افرادی چون پارانوییدها، هیستریک ها، منفعل وابسته بی کفایت و یا آن هایی که واجد خصوصیات اسکیزوییدی هستند، اما عموماً عملکردشان در روابط اجتماعی نابسامان بوده، در رویارویی با مسائل مختلف زندگی ناتوان هستند. برخی افراد با ضریب هوشی پایین یا با مشکلات دائمی دیگر مانند بیماری مزمن جسمی یا ناتوانی در برخورد عقلانی با مسائل روزمره زندگی ممکن است نیازمند درمان حمایتی باشند (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

رابطه درمانگر- بیمار

بیماری که رواندرمانی حمایتی در موردش اعمال می شود معمولاً در حفظ و نگهداری روابط صمیمانه با دیگران با مشکل روبروست. یک رابطه شخصی خوب و جدی که در بر گیرنده نزدیکی، اعتماد و احتمالاً جدایی است، ممکن است برای بیمار یک تهدید بزرگ بشمار آید و در بررسی ماهیت رابطه درمانگر- بیمار، در این روش باید این نکته را به خاطر داشت (بالینت[9] همکاران، 1970؛ به نقل از بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377). بدین گونه، رابطه بیمار و درمانگر در درمان حمایتی دارای ویژگی های خاصی است:

درمانگر نقش یاری کننده دارد، به نیازهای بیمار با انواع گوناگون روش ها پاسخ می دهد و نزدیکی خود را با بیمار در سطح متعادلی حفظ می کند. علت دیگر در حفظ رابطه متعادل از سوی درمانگر دلیلی مصلحت آمیز دارد. بیمارانی که درمان حمایتی دریافت می کنند از شرایط مزمن در رنج اند و بعضاً برای دوره های طولانی یا تمام عمر نیاز به کمک دارند. کاملاً واضح است که برای چنین دوره های طولانی مدتی ارائه حمایت و در نهایت درمان از سوی یک درمانگر واحد عملی نیست. زیرا درمانگران معمولاً از بخشی به بخش دیگر یا از یک مسئولیت به مسئولیت دیگر نقل و انتقال می یابند. بنابراین دامن زدن به رابطه صمیمانه در زمانی که درمانگر مجبور به ترک واحد درمانی است فقط راه را برای ایجاد یک حس منفی از دست دادگی برای بیمار هموار می کند که به خودی خود خطر پسرفت را تشدید می کند (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377). کاملاً روشن است که راه حل این مسئله ایجاد رابطه خوب بین بیمار و مؤسسه ارائه دهنده خدمات است. جدای از مسئله صمیمیت، خصیصه عمده دیگری که در رابطه درمانگر- بیمار وجود دارد نقش هدایتگر درمانگر است. درمانگر مسئولیتی را در خود احساس می کند که در اکثر رویکردهای دیگر رواندرمانی به چشم نمی خورد و آن بدین دلیل است که معمولاً بیمار ما در اینجا مبتلا به عارضه ای مزمن است و نتیجتاً قادر نیست که به طور مستقل از خود مراقبت نماید. این رابطه تا حدودی همانند رابطه والدین و کودک است. یعنی رواندرمانگر رابطه ای را ایجاد می کند و از آن طریق به بیمار احساس امنیت و آرامش می بخشد که بیمار به او وابسته می شود. درمانگر از این رابطه ایجاد شده به  عنوان وسیله ای برای اجرای برخی شیوه های خاص درمانی نیز استفاده می کند (استروپ[10]، 1993، به نقل از بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

مطلب مرتبط :   صورت مجلس تفکیکی چیه و چه کاربردی داره؟

عناصر درمان حمایتی

1- اطمینان بخشی: در خصوص اطمینان بخشی، درمانگر می تواند حداقل به دو شیوه عمل کند: الف) از طریق رفع سوء تفاهم ها و تردیدهایی که ممکن است بیمار داشته باشد.

ب) از طریق خاطر نشان ساختن توانایی ها و پتانسیل های بالقوه بیمار (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

بیماران اغلب افکاری را به خود راه می دهند که بیمار گونه بوده، به طور قابل ملاحظه ای اضطراب آور است. بیمار روانی مزمن که اغلب دچار بی اطمینانی است هنگامی که خود را مورد ارزیابی قرار می دهد، جز ناکامی و فرصت های از دست رفته چیز دیگری در آن نمی یابد. هر چند ممکن است تا حدودی درست بگوید اما معمولاً، بیمار به این گرایش دارد که در ارزیابی خود قابلیت ها و موفقیت ها اطمینان بیمار را افزایش دهد. در اینجا یک مسئله را نباید فراموش کرد و آن اینکه، برای آن که اطمینان بخشی مؤثر واقع شود، لزوماً بایستی مبنای واقعی داشته باشد. یعنی تشویق نامعقول امیدهای بیمار از طریق اطمینان بخشی های بی اساس اگر چه ممکن است به طور کوتاه مدت مؤثر باشد، اما در نهایت به ناکامی خواهد انجامید. بنابراین درمانگر باید تلاش نماید تا محیطی سرشار از امید به وجود آورد و توقعات و انتظارات مثبت در بیمار ایجاد نماید اما نباید تحت هیچ شرایطی بیمار را فریب دهد (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

2- توضیح: این روش در درمان حمایتی کاملاً متفاوت از روشی است که در رواندرمانی هایی به کار می رود که هدف اصلی آن ترغیب و افزایش بینیش و بصیرت در بیمار است. این نکته را باید تأکید کنیم که در روش درمان حمایتی توضیح یا (آن چنان که رایج است) تفسیر پدیده هایی هم چون انتقال، مقاومت، دفاع های خاص و نشانه های ناخودآگاه رفتار، امری کاملاً غیر ضروری است و بایستی از آن دوری کرد. بر عکس، در اینجا توضیح، توجه مسائل علمی روزمره و واقعیت موجود و خارجی است که بیمار به طور روزانه با آن ها سرو کار دارد. هدف، عمیق شدن برای شناخت بیشتر خود نیست. بلکه هدف این است که از طریق روشن کردن ماهیت مسائل روزمره فرد، توانایی او را در برخورد با مسائل افزایش داده، چگونگی تلاش برای حل هر چه بهتر آن ها را طرح نماییم. لمس واقعیت به این شیوه برای بیمار مزمن اهمیت اساسی دارد. بیمار باید از چگونگی شرایط خودش و احیاناً از هرگونه خیالات غیر واقعی اش آگاه شود. بیمار همچنین باید محدودیت های درمانگر و روش های به کار گرفته او را درک نماید، مثلاً: «نمی توانم از درمانگر خودم توقع درمان معجزه آسا داشته باشم» (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

3- هدایت: درمان حمایتی گاهی متضمن هدایت بیمار در شرایط گوناگون و اکثراً از طریق توصیه های مستقیم است. مثل روش توضیح، در این روش نیز تأکید اصلی بر مسائل عملی زندگی فرد همانند مسائل دخل و خرج، بهداشت شخصی، خواب و تغذیه از جمله اساسی ترین مسائل است. در مورد مسائل دیگری چون کار و چگونگی کنار آمدن با شرایط ویژه ای که پیش می آید نیز ممکن است توصیه هایی لازم باشد، همانند تغییر شکل، چگونگی برخورد با مسئولین بالاتر به هنگام درخواست تقاضایی معقول یا در مورد مسائل مربوط به خانواده مثل چگونگی رابطه هر چه بهتر با والدین سالخورده و چگونگی برخورد با یک پسر نوجوان عصیان گر یا در مورد اوقات فراغت مثل چگونگی پیوستن به یک کلوپ اجتماعی و نحوه مشغول شدن با یک سرگرمی خاص. هدف درمانگر تنها در کمک به بیمار برای حل و فصل یک مسئله مشخص خلاصه نمی شود، بلکه آموزش مهارت های لازم برای برخورد مؤثر با مسائل مشابه در موقعیت های دیگر نیز مد نظر است. مثلاً به بیمار می آموزند که چطور فشارهای عادی زندگی روزمره را ارزیابی کند و چگونه تدابیری را به کار گیرد که در برطرف کردن و کاهش این فشارها مؤثر باشد، بدین ترتیب بیمار قادر خواهد بود که خودش از عهده فشارها و تصمیمات لازم برآید (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

4- تلقین: تکنیک تلقین بسیار شبیه روش هدایت است، اما در اینجا در تصمیم گیری بر سر همکاری یا عدم همکاری، بیمار حق انتخاب کمتری دارد. در این جا درمانگر تلاش می کند تا با تأثیر گذاری صریح یا غیر صریح بر بیمار او را به انجام یک سری تغییرات وادار نماید. یکی از نمونه های تأثیر گذاری غیر صریح از سوی درمانگر این است که نشان دهد رفتار مطلوب را می پسندد، «آن طور که هفته پیش توانستی روی پای خودت بایستی خیلی خوب بود». نتیجه روشن آن می تواند تکرار این نوع روش از سوی بیمار باشد. همان گونه که در مورد روش های توضیح، هدایت و ترغیب گفته شد، در آن ها همکاری و مشارکت فعال بیمار نقش بیشتری دارد، بنابراین بهتر است در ابتدا از آن ها استفاده کنیم و بعد به روش تلقین متوسل شویم (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

5- تشویق: تشویق کردن بیمار آن چنان طبیعی می نماید که ما آن را به عنوان یک اصل ضروری می پذیریم، اما استفاده از تشویق زمانی مؤثرتر است که درمانگر می داند برای دستیابی به چه چیزی کوشش می کند. اکثر بیماران مزمن نیاز دارند که به طور منظم «جرأت ورزی» بیاموزند و یا احساس اطمینان نمایند. اما این کار در صورتی به بهترین نحو عملی می گردد که در ارتباط با موقعیت خاصی در زندگی یا فرایند درمان آن ها باشد. از این رو درمانگر به جای آن که با عبارات مبهم و کلی به تشویق بیمار بپردازد، بایستی از این تکنیک درمانی در چهارچوب مشخصی استفاده نماید. این زمینه ها از بیماری به بیمار دیگر، تفاوت بسیاری دارد. آن چه یک دست و ثابت خواهد بود، اهداف بنیادی است که در استفاده از تشویق نهفته است، همانند چالش با احساس کهتری، تعالی احترام به خویش و ترغیب بیمار به پذیرفتن شیوه های رفتاری که در مورد آن ها شک و واهمه دارد. در رابطه با تشویق همواره باید متوجه یک نکته باشید، اگر از تشویق بی مناسب استفاده شود، نه تنها ممکن است فایده ای در بر نداشته باشد، بلکه نتیجه ضد درمانی نیز به بار می آورد. تشویق بیمار به طرز غیر واقع بینانه و به سمت هدفی که او امیدی به دست یابی به آن ندارد، ممکن است پیامدی خلاف منظور اصلی را در برداشته باشد. درمانگر باید محدودیت های ناشی از شرایط بیمار را بداند و در فرایند درمان آن ها را به حساب آورد. به هر صورت بیمار را باید به برداشتن گام های کوتاه تشویق نمود، به گونه ای که امکان گفت و گوی موفقیت آمیز در خصوص آن ها افزایش یابد. در این صورت هر تجربه خوشایندی باعث افزایش اعتماد به نفس شده و منبع تشویق برای گام های بعدی محسوب می شود (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

مطلب مرتبط :   اختلال افسردگی با صرع چه تفاوتی دارد؟

6- تغییرات مؤثر در محیط بیمار: تغییرات محیطی مثبت همانند افزودن چیزی به قلمرو دنیای بیمار درست به اندازه ی حذف عوامل استرس زا اهمیت زیادی دارد. به این جهت تشویق بیمار به شرکت در فعالیت های اجتماعی متناسب با وضعیتش، همانند فعالیت در کلوپ های سالمندان، کلیسا و دیگر مراکز جمعی یا کمک به او برای شروع سرگرمی های جدید ارزش بسیاری دارد. در این فرایند تماس های اجتماعی، البته به شیوه حمایتی افزایش می یابد و بیمار قادر خواهد بود از دستیابی به اهداف شادی آفرین و با ارزش لذت ببرد. این شیوه درمانی دو بعدی است: الف) کار مستقیم با بیمار از راه کمک به او، مانند یک شغل مناسب یا تماس با مقامات ذیصلاح برای دریافت کمک مالی (بیمه بیماری) یا کمک های مالی دیگر (تأمین اجتماعی، حقوق بیکاری) یا ایجاد رابطه بین بیمار و کلوپ های اجتماعی مناسب و مانند آن (در این جنبه ها مددکاران اجتماعی می توانند بیشترین کمک را بکنند). ب) کار با کسانی که در زندگی بیمار اهمیت ویژه ای دارند و بخصوص بستگان او. برای آن که خانواده را بتوانیم به گونه ای مؤثر در درمان حمایتی شرکت دهیم باید آگاهی ها و راهنمایی های لازم و ضروری را به آنان ارائه دهیم. افراد خانواده را باید راهنمایی کرد که در موقعیت های خاصی که پیش می آید چگونه و چطور کار کنند و چه کارهایی را انجام دهند. علاوه بر این خانواده نیز باید به سهم خود در امر مراقبت از بیمار مورد حمایت قرار گیرد، چرا که فرایند درمان ممکن است برخی اوقات با دشواری بسیار طی شود (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

7- رخصت برای تخلیه هیجانی: رابطه مبتنی بر امنیت و احساس ایمنی بین بیمار- درمانگر، به بیمار این امکان را می بخشد با نوعی آرامش خاطر احساساتی چون ترس، نگرانی، غم و اندوه، ناکامی و زود رنجی خود را با رواندرمانگر در میان بگذارد. دفتر کار درمانگر معمولاً تنها جایی است که بیمار می تواند با اطمینان کافی این گونه هیجانات را بیان کند. درمانگر با نشان دادن هم احساسی خود و اینکه شنونده همدرد و فعالی است که بیمار را بدون هیچ قید و شرطی می پذیرد، عملاً به او این امکان را می دهد که درمانگر را در تمام اسرار خود، ولو رنج آور و خجالت زا شریک نماید. یا آن که شریک شدن در مسائل عاطفی ضرورتاً به خودی خود مؤثر نیست. این فرایند می تواند نوعی احساس آرامش قابل توجهی را به همراه آورد و معبری به سوی سایر روش های درمانی شود (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

کارایی رواندرمانی حمایتی

ارزیابی کارایی رواندرمانی حمایتی بسیار دشوار است. در مورد بیمارانی که برای آن ها معالجه هدف اصلی درمان نیست، چه معیاری برای نتیجه گیری می توان به کار برد؟ همچنین لازم است دقت کنیم که چه درمان های دیگری به کار رفته است. مثل درمان دارویی، حمایت غیر حرفه ای مانند باشگاه های اجتماعی و نظایر آن، تشکیل یک گروه کنترل که به کمک آن بتوان کارایی رواندرمانی حمایتی را سنجید، هر چند مشکل اما امکان پذیر است. مثلاً می توان یک یک پارامترهای درمان را به نوبت تغییر داد. در مورد اولین مسئله «روش شناختی» ارزیابی نتیجه، معیارهای مناسب عبارتند از: الگوی حضور در درمانگاه (مثل عدم رعایت قرارها، کنار رفتن از برنامه درمانی، استفاده بیش از حد از درمانگاه در فاصله بین قرارها)، موارد بستری شدن در بیمارستان روانی، استفاده از تسهیلات اضطراری روانی، تعداد تماس های تلفنی بحرانی در ساعات نامنظم، الگوی کلی تقاضای کمک، کیفیت روابط با نزدیکان و دیگران، میزان موفقیت در کار و توانایی مقابله با ضرورت ها و وظایف روزمره. درمان حمایتی در درمانگاهی که مخصوص بیماران مزمن باشد به نظر می رسد بهتر از روش های درمانگاهی معمولی نتیجه می دهد ولی تا بررسی های منظم آتی چیز بیشتری درباره این مسئله نمی توان گفت (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

روی هم رفته هدف اصلی رواندرمانی حمایتی در مورد بیماران مزمن تشویق بیمار برای رسیدن به بهترین انطباق ممکن است. برای رسیدن به این هدف درمانگر وارد نوع خاصی از رابطه با بیمار می شود و روش های درمانی مشخص مثل توضیح، اطمینان بخشی و راهنمایی را به کار می گیرد. وابستگی غیر ضروری بیمار، بی شک مهمترین مسئله ای است که درمانگر با آن روبروست و ممانعت از این مسئله مستلزم مهارت توام با دقت از جانب درمانگر می باشد. مدل علمی مفیدی از درمان که پیرامون مفهوم وابستگی موسساتی شکل می گیرد می تواند مسئله وابستگی را به حداقل برساند و در عین حال مراقبت بالینی مناسب را هم تأمین کند. اما کارایی این مدل و درمان حمایتی به طور کلی هنوز باید آزمایش شود (بلوخ، ترجمه صاحبی، 1377).

[1]– Prochska

[2]– John Norkras

[3]– Hippocrates

[4]– Antoine Msmr

[5]– Freud

[6]– Pavlow

[7]– Skinner

[8]– Bloch

[9]– Balint

[10]– Stroop