پژوهش دانشگاهی – ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها …

در روایت دیگری نیز آمده است که هرمزان بر قتل عمر با ابا لؤلؤه موافق بود و به وی گفت : چه خوب است. دربارۀ توافق آنان بر قتل در شاهنامۀ نوبخت به تفصیل سخن گفته شده و خنجر قاتل نیز در آن توصیف شده که برق آن تاریکی را روشن میسازد و ضربه خوردۀ آن حتماً خواهد مرد. زیرا تیغۀ آن یک ماه و اندی در زهر بوده است. شاعر از زبان هرمزان شعری بر زبان میآورد که کینۀ ایرانیان نسبت به عربها را نمایان میسازد و قاتل عمر را با تمام زیباییها، مانند انتقام گیرندۀ ایرانیان توصیف میکند. از جمله سخن وی در اینباره [۱۰۴]:
بدان گونه بینم من این دشنه را که از آب خود تش زند تشنه را
ازو هر که نوشد نجنبد زجـای برو ای جـــوان یار بادت خـدای
برو داد ایرانیـــان را بگیـــــر چــه باید بمیــــران و با او بمیــر
که مردانه مردن به از زندگیست اگـــر پیش بیگـــانه یا بندگــیست
سخن دربارۀ عمر بن خطاب از این نظر که وی پیوندی میان عربها و ایرانیان است، گسترده و از اهمیت بسیاری برخوردار میباشد و پیش از اشاره به این که بیزاری ایرانیان به نتیجه رسید، سخن را به پایان نمیبریم. آنان در دورههای بعد و حتی در حال حاضر نیز از این بیزاری دست برنداشتند و برای روشن ساختن این واقعیت، باید سخن را دوباره از سر گرفته و به شکل دیگری سخن بگوییم. زیرا ما را از آن برهۀ زمانی که ما در صدد محدود کردن سخن در آن هستیم دور میسازد، هر چند که این سخن ما، ارتباط قوی و مستقیمی با عمر دارد و خاموشی ما از آن در این زمینه، چهرۀ عمر را به شکلی بریده و ناقص به ما نشان میدهد. از نظر ایرانیان امام حسین(ع) باید تنها خلیفهای باشد که پیرو و فرمانبردار وی باشند، نه تنها به این دلیل که وی نوۀ پیامبر است بلکه به خاطر این که همسر وی شاهزادهای از خاندان ساسان است. بنابراین خلفای دیگر و بویژه عمر بن خطاب که کشور آنان را فتح نمود را غاصب میدانند، و از این روست که ایرانیان هر ساله تصویر عمر را به آتش میکشند [۱۰۵].
تتمۀ سخن در این زمینه منتقل شدن به قرن یازدهم هجری را از ما میطلبد تا دولت صفوی را بیابیم که مذهب شیعه را به عنوان مذهب رسمی کشور مقرر ساخت و هر ساله بزرگداشت امام حسین در ماه محرم را با شبیه سازی نمایشیِ کشته شدنِ وی که تعزیه نامیده میشود [۱۰۶]، گرامی میدارند و تعزیۀ طنز آمیزی مخصوص عمر غاصب بر پا میدارند که با به جهنم رفتن وی منتهی میشود [۱۰۷]. کینۀ شیعه نسبت به عمر شدیدتر از کینۀ مسیحیان به یهودا در قرون وسطی است و آنان تا میتوانند یاد و خاطرۀ عمر را تحقیر میکنند. برای مثال : برخی از بافندگان قالی نام ایشان را بر قالی مینهند تا بر آن پا گذارند و سازندگان کفش نام وی را بر پاشنۀ کفشها مینگارند. همچنین کسانی که تعصب آنان تا به نهایت میرسد، نام وی را بر کف پای خود خال کوبی مینمایند [۱۰۸]. اما در تعزیۀ طنز آمیز، عمر را در حالی که شراب مینوشد نشان میدهند که از مستی آن به زمین میافتد پس از آن که شیطان نوشیدن شراب را برای وی نیک جلوه میدهد. سپس در همان حالت مستی به رقص در میآید و یارانش نیز رقص وی را تقلید میکنند.
هر چه باشد اینها چیزی جز افراط و زیاده روی برخی از شیعیان نیست و کاری است که تنها به نادانان و احمقهای تودۀ مردم نسبت داده میشود. موضوع این افراط گران روشن است. حال آن که آرزوهای آنان احمقانه و اباطیل و اشتباهات آنان تباه شده و امامان، آنان را لعنت میکنند و از آنان برائت میجویند. تا آن جا که از شیعی میانه رویی این سخن نقل میشود : اگر قائم ما برخیزد از دروغ گویان شیعه آغاز مینمود و آنان را میکشت [۱۰۹].
سخن جلال الدین رومی بزرگترین شاعر صوفی در ایران به بیزاری شیعه از عمر و دوست داشتن علی(ع) اشاره میکند :
پس امام حیِّ ناطق آن ولیست خواه از نسل عمر خواه از علیست
در حقیقت عمر بن خطاب که در عدالت و دادگری به شهرت رسیده است، در همه چیز میان عرب و ایرانی برابری مینمود و جز به تقوا در میان آنان تمایزی قائل نمیشد و به سخن پیامبر اکرم (ص) در حجه الوداع عمل مینمود که فرمود : « ای مردم همانا خدای شما یکی است و پدر شما یکی، همۀ شما از آدم هستید و آدم از خاک. هیچ عربی بر غیر عرب کرامتی ندارد جز به تقوا ». همچنین وقتی که آن سخن اندرز گونۀ خود را گفت، تا دورترین اندازه آزاد اندیش و با وجدان بود « به خدا سوگند اگر عجمها با عمل نیک بیایند و ما بدون عمل بیاییم، آنان در روز قیامت از ما به محمد سزاوارترند زیرا کسی که عمل وی کوتاهی کند، نَسب وی به او سرعت نمیبخشد ».
همچنان که علی بن ابی طالب(ع) نیز میان فارسها و عربها مساوات را رعایت مینمود و شریف را بر شرفیاب و عرب را بر عجم برتری نمیداد تا آنجا که گفته شد : این موضوع از مسلّم ترین دلایل دست کشیدن اعراب از وی بود [۱۱۰]، اما ایشان کسانی که نارضایتی خود را از این امر آشکار میکردند، سخت مورد سرزنش قرار میداد. گفته شده است : در حالی که ایشان بر منبر بود مردی از میان مردم خود را به او رساند و گفت : ای امیر مؤمنان این سرخ چهره در خویشاوند شدن با تو بر ما برتری یافت، و امام علی(ع) از این امر خشمگین شد.
از آن چه گفتیم نتیجه میگیریم که : عربها و ایرانیان در آن برهۀ زمانی زندگی صلح آمیزی با هم داشتند. زیرا دین اسلام میان مردم برابری برقرار نمود و به لطف و نعمت خدا برادر گشتند، و اعراب بر آنان تعصب نشان نداده و آنان را مورد تحقیر قرار نمیدادند و همین ما را کافیست که این، رفتار و منش سران عرب و حکومت مردان آن باشد.
قبائل عربی که در صدر اسلام به ایران کوچ کردند و جنگجویان و بازرگانان و کشاورزان از آن جمله بودند، پس از آن که قرنها در سرزمین ایران ساکن شدند، خود و مردم نیز، آنان را ایرانی به شمار آوردند. بنوشیبان و بنوغفار از جملۀ عربهایی بودند که ایرانی شدند [۱۱۱]. بنوشیبان قبیلۀ بزرگی بود که شاخههای بسیاری دارد و در صدر اسلام در شرق دجله، جنوب موصل، جمعیت زیادی داشتند و بنوغفار نیز ساکن نجد بودند [۱۱۲].
مسلمانان مجوسیان ایران را بسیار گرامی میداشتند و آنان را از اهل کتاب آسمانی به شمار آوردند. از پیامبر اکرم (ص) این سخن روایت شده است که : « به شیوۀ اهل کتاب با آنان رفتار کنید ». بدین سان از اهل کتاب تنها با کسانی جنگ شد که از پرداخت جزیه سرباز زدند. همچنین در این دوره خشم فردی یا گروهیِ آشکاری از ایرانیان نسبت به اعراب بیاد نمیآوریم، جز موضوع قتل عمر بن خطاب بوسیلۀ ابو لؤلؤه فیروز که انگیزۀ این قتل هم میتواند به دلیل انگیزۀ شخصی مربوط به قاتل با مقتول ، یا که اعلام خشم همگانی ایرانیان، به ویژه از عمر و به طور کل از اعراب باشد. اما دلیل دوم به سبب نمایان ساختن فریاد خشم ایرانیان در دورههای اخیر برتر و ارجحتر است. همچنین پذیرفته نیست که ایرانیان یا بیشتر آنان هر چند در دلهای خود از تجاوز به کشور خود و از میان رفتن فرمانروایی آن به خشم نیامده و ناراحت نشده باشند. همچنان که احساس سیل آسایی در دلهای آنان موج میزد در حالی که با گذر زمان آن را بیشتر احساس میکردند تا آن جا که از پنهان سازی آن ناتوان مانده و پس از آن که فرصت مناسبی به دست آوردند و وقت شایستهای را انتخاب کردند، آن را نمایان ساختند. تردیدی نیست که کشته شدن عمر دلیل قاطعی برای بیزاری اعراب از ایرانیان بود، زیرا قاتل وی ایرانی بود و این چیزی است که اعراب را متوجه ساخت که ایرانیان نیت بدی نسبت به آنان در سر میپرورانند و در انتظار گرفتار بلاشدن آنان هستند و آرزو دارند که فرمانروایی خویش را از اعراب باز ستانند عظمت و بزرگی موروثی خویش را از نو زنده کنند.
در این فصل پیش از اشاره به آموختن عمر از ایرانیان، ذکر وی را به پایان نمیرسانیم. ایشان درهم را با کمی تغییر به سان نگار سکههای ایرانی ضرب نمود. چرا که وی در برخی از سکهها « الحمد لله » و در برخی « رسول الله » و در سکههای دیگر « لا إله إلا الله » همچنان که به برخی دیگر « عمر » افزود. همچنین گفته میشود طرح این سکهها تصویر پادشاه ایران است نه تصویر عمر و این درهمها به زبان فارسی حک شدهاند و تا زمان حجاج نیز به این شکل باقی مانند [۱۱۳].
۳-۴- روابط عربها و ایرانیان در دورۀ عباسیان:
پس از فتح ایران بوسیلۀ عربها، روابط میان عربها و ایرانیان به اوج خود رسید. همچنین با گذر زمان این آمیختگی افزایش مییافت تا آنجا که از عربها و ایرانیان امت واحدی که همان امت اسلامی است به وجود آمد و برای ایرانیان پس از وارد شدن به اسلام و آموختن زبان عربی چیزی جز نسبشان باقی نماند، در نتیجه زبان آنان با زبان عربها یکی گشت. از آن جا که زبان عربی زبان دین و حکومت بود ایرانیان ناگزیر به فراگیری آن بودند، از این رو این امر سبب آمیختگی کامل آنان با عربها گردید. اما با همۀ اینها آنان نمیتوانستند گرایشهای درونی خود را مهار سازند و هرچه زمان سپری میشد نیاز ضروری خالی کردن آن چه در سینه پنهان مینمودند، و بیان و نمایان ساختن آن را بیشتر احساس میکردند. دانستیم که کشته شدن عمر به دست ایرانیان، عربها را بسیار ناراحت ساخت و شگفت آور نیست که سرمستی پیروزی بر ایرانیان تأثیر گذار بوده باشد و این انگیزۀ عربها از احساس عظمت و بزرگی ، نوعی تکبر و غرور در آنان برانگیخت. ناگفته نماند که گذشت زمان عربها را از اصول دین راستین در آغاز نشأت، آن گاه که آنان را به کنار گذاشتن تعصب و اهمیت ندادن به اصل و نسب خود و از بین بردن هر گونه تفاوت میان عرب و عجم دعوت نمود، دور میساخت. زیرا اسلام میان تمام مسلمانان برابری و برادری برقرار مینمود. از این رو عربها از تعصب خود پرده برداشتند که باعث تغییر دیدگاه آنان نسبت به ایرانیان گردید. گفته شده است : نافع بن جبیر هرگاه بر جنازهای میگذشت دربارۀ آن میپرسید و اگر گفته شود : قریشی است خواهد گفت: « آه بر قوم من » و اگر گفته شود : عرب است گوید : « وا مصیبتا » و اگر گفته شود از موالی یا عجم است، گوید : « پروردگارا آنان بندگان تواند و هر آن که بخواهی را میگیری و هر که را بخواهی وا میگذاری ». اصمعی نیز گفته است: عربی را شنیدم که به عرب دیگری میگوید : آیا این عجمها در بهشت، زنان ما را به ازدواج خود در میآورند ؟ وی گفت : به خدا سوگند با اعمال نیک، این کار را خواهند نمود. گفت : به خدا سوگند پیش از آن گردنهایمان را میدهیم. همچنان که گفته شده است : ناسکی از بنی هجیم در حکایتهای خود میگفت : پروردگار عربها را به طورخاص و موالی را به طورعام بیامرز، چرا که موالی بندگان تو هستند و کارشان به تو باز میگردد [۱۱۴].
ایرانیانی که خود را آزادزادگان مینامیدند و در عصر ساسانی عربها را پستترین همسایۀ خود میدانستند، خوار شدند و لقب موالی[۱۱۵] ( بردگان ) را به خود گرفتند، و آنگاه که مصعب بن زبیر بر مختار پیروز گشت، در یک روز چهار هزار نفر از آنان را گردن زد [۱۱۶].
اما موالی ایرانی با خلفای اموی دشمنی کرده و به امید براندازی حکومت اموی، شورشیانی که بر علیه آنان شورش میکردند را پشتیبانی مینمودند. کشتار همگانی کربلا نیز ترس و وحشت را در تمام جهان اسلام به بار آورد. همچنان که احساسی ملی گرایانه را در ایران برانگیخت که بعدها بنی عباس را در براندازی حکومت بنی امیه یاری کرد [۱۱۷].
همچنین به کسانی که به توابین (توبه کنندگان) معروف شده بودند پیوستند، که خود کسانی بودند که حسین را در کربلا رها کرده و بر این کار خود به شدت پشیمان شدند، تا آن جا که سرایندۀ آنان گفت :
فیالک حسره مادمت حیاً تردد بین حلقی والتراقی
تا زمانی که زنده هستم تو را حسرتی است که در میان گلو و استخوان تقرقوه آمد و شد میکند.
حسین حین یطلب بذل نصری على أهل العداوه والشقاق
آن گاه که حسین بر اهل دشمنی و نفاق از من یاری میجوید!
فما أنسى غداه یقول حزناً أتترکنی وتزمع لانطلاق
آن روز را از یاد نخواهم برد که با اندوه به من میگوید آیا مرا وا میگذاری و آهنگ رفتن میکنی؟
فلو فلق التلهف قلب حی لهمّ القلب منی بانفلاق
اگر قلب زندهای از روی اشتیاق شکافته شود قلب من برای شکافته شدن میکوشید.
از این رو بدین اندوه و این اشتیاق بر جنگ قاتلین حسین که بنی امیه بودند هم پیمان شدند و بدین وسیله در از بین بردن حکومت آنان مشارکت کردند. وقتی که ابن اشعث از فرمان برداری حجاج سرپیچی کرد و بر حکومت اموی شورش نمود و ابن الاشعث در دیر جماجم شکست خورد، حجاج سوگند یاد کرد هر اسیری که آوردند را گردن زند و نخستین کسی را که آوردند أعشی شاعر همدان بود که گفته است :
شطت نوى من داره الإیوان إیوان کسرى من قوى الریحان
آن که ایوان کسری سرای وی بود دوریش از گل و ریحان، از حد بگذشت.
ایرانیان به امید استقلال یافتن از امویان در شورش ابن اشعث، به وی پیوستند. همچنین این موالی ایرانی، هر یک از علویان یا خوارجی که از فرمانبرداری امویان شانه خالی میکردند یا خواهان خلافت بودند را یاری میکردند [۱۱۸].
اسماعیل بن یسار شاعر ایرانی تبار تا به آن اندازه جرأت یافت که در محضر هشام بن عبد الملک قصیدهای سرود که در آن به عجم افتخار میکرد. گفته شده است که او در زمان خلافت هشام بن عبد الملک بر وی وارد شد در حالی که کنار برکهای در قصر خویش نشسته بود. هشام از وی خواست تا شعری از اشعار خود را بر او بسراید و او قصیدهای سرود که در آن این سخن وی آمده است :
إِنّی وَجدّک ما عودی بِذی خَوَرٍ عِند الحِفاظِ وَلا حَوضی بِمَهدومِ
به نیای تو سوگند که من پاسداری ضعیف و ناتوان نیستم و حرمم لگد مال نشده است.
أَصلی کَریمٌ وَمَجدی لا یُقاسُ بِهِ وَلی لِسانٌ کَحَدِّ السَّیفِ مَسمومِ
اصالتی ارجمند و مجد و عظمتی بی حد و حساب دارم و زبانی که همانند تیغۀ شمشیر زهر آگین است.
أَحمی بِهِ مَجدَ أَقوامٍ ذَوی حَسَبٍ مِن کُلِّ قرمٍ بِتاجِ المُلکِ مَعمومِ

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.