مقاله دانشگاهی – ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها …

از اشعار عربی او هم نخستین شعری که نظر ما را جلب میکند، قصیدهای است که در آن بر بغداد زانوی غم به بغل میگیرد و ازآن چه از حملۀ مغول بر سر آن آمد احساس تأسف میکند. این قصیده دارای نود و دو بیت است که وحدت اندام واری در آن به چشم نمیخورد، بلکه شاعر در آن میان، موضوعات شعری متعدد را بازگو میکند و به معانی مختلفی میپردازد. در نتیجه وی در دیباچۀ قصیده بسیار اندوهگین است، اندوهگینی که بر سرانجام پایتخت خلافت، پس از آن که غارتگران آن را با خاک یکسان و ساکنان آن را قتل عام کردند و دانش سراهایی که با دانشمندان نخبه و بهترین ادبا آباد بودند، تأسف و افسوس میخورد و انگشت حسرت میخاید. بنابراین جای تعجب نیست که سعدی در یاد آن روزهایی که برای تحصیل دانش در بغداد، کعبۀ قاصدان، ساکن غربت شد و در اشتیاق آن شبهای روشنی که آنها را در گفتگو با دانشمندان و فراگیری کتابهایشان سپری نمود، زانوی غم بغل گیرد و حسرت و اندوه وی پایانی نداشته باشد.
حبست بجفنیّ المدامع لا تجری فلما طغى الماء استطال على السکر
اشکهایم را در دیدگانم بازداشتم تا جاری نشوند اما وقتی که آب طغیان کند از سد بالا رود.
نسیم صبا بغداد بعد خرابها تمنیت لو کانت تمر على قبری
آرزو میکنم که ای کاش نسیم صبای بغداد پس از ویرانیش بر قبر من بگذرد.
لزمت اصطباری حین کنت مفارقاً وهذا فراقٌ لا یعالج بالصبر
به هنگام جدایی از آن بردباری پیشه کردم اما این جدایی با صبر درمان نمیشود.
أدیرت کؤوس الموت حتى کأنّه رؤوس الأسارى قد رججن من السکر
جامهای مرگ آن چنان میچرخید که گویا سرهای اسیران از شدت مستی تکان میخوردند.
بکت جدر المستنصریه ندبهً على العلماء الراسخین ذوی الحجر
دیوارهای مستنصریه بر دانشمندان آگاه و خردمند سگوارانه به گریه افتادند.
نوائب دهر لیتنی مت قبلها ولم أرى عدوان السفیه على الحبر
مصیبتهای زمانهای که ای کاش پیش از آنها میمردم و تجاوز احمق بر دانشمند را نمیدیدم.
محابر تبکی بعدهم بسوادها وبغض قلوب الناس أحلک من حبر
جوهردانهایی که در فراق آنان در لباس سیاه خود مینالد و کینۀ دلهای مردم سیاهتر از جوهر است.
مررت بصم الراسیات أجوبها کخنساء من فرط البکاء على صخر
همچون خنساء از فرط گریه بر صخر، بر کوههای سر به فلک کشیده گذشتم و به کندنشان درافتادم.
سعدی اشکهای جوشان خود را یاد میکند و قلب سوزان خویش را توصیف مینماید، سپس با گذشتن از عموم به خصوص میپردازد و وارد موضوع دیگری میشود تا به فرمانروایی پایمال شده و حکومت بخت برگشتۀ بنی عباس اشاره کند و از این که هر کسی بر سر منابر یاد شود و از مستعصم یادی نمیشود آزرده خاطر میگردد. سعدی برای مستعصم آخرین خلیفۀ عباسی در بغداد که پرهیزگاری مهربان و کم قدرت بود و به قتل رسید و دخترانش به اسارت برده شدند، دلسوزی میکند. وی در نظر سعدی معصومی است که نزد خداوند در جایگاه شهیدان پارسا قرار دارد :
أبا احمد المعصوم لست بخاسر وروحک فی الفردوس عسر مع العسر
ای ابا احمد معصوم تو زیانبار نیستی و روح تو در بهشت، دشواری همراه دشواری ست.
وجنّات عدن حففت بمکاره فلا بد من شوک على فنن البسر
و چه بسا باغهای برینی که ناملایمات آنها را در بر گرفتهاند و شاخههای درختان خرما ناگزیر خار دارند.
تحیه مشتاق وألف ترحم على الشهداء الطاهرین من الوزر
درود مشتاق و هزاران رحمت بر شهدایی باد که از گناه پاکند.
فلا تحسبن الله مخلف وعده بأن لهم دار الکرامه والبشر
گمان مبر که خداوند خلف وعده مینماید که بهشت برین جای گاه آنان است.
اما شاعر بر درد محنت شکیبایی نمیکند و به شدّت از بردباری ناتوان میماند. وی از این سوگواری بیرون میآید تا به توصیف زنان اسیری بپردازد که همچون گلهای پیش رانده میشوند در حالی که پیش از این در پرده سراها از دیدگان پنهان بودند، همچنین حال شکست خوردگان مصیبت زده با تجاوزگران را به گونهای به تصویر میکشد که دلها را به درد میآورد و اشکها را سرازیر میسازد، سپس از شور و حسرت غم و اندوه تا حدودی به خود میآید تا از روی طبیعت خود با اشتیاق فراوان به پند و اندرز و گفتن سخنان حکیمانهای بپردازد که بازدارنده از شر و هدایت کننده به خیر و خوبی است. از این رو وی تقصیر را بر گردن سرزنشگری که زمانه را به شدّت توبیخ و نکوهش میکند، میاندازد و به این اشاره میکند که روزها می چرخند و روزگار تغییرپذیر است و بر هر مغروری بانگ میزند تا وی را از مستی غرور بیدار سازد و میگوید : مصیبت زید باید بازدارندۀ عمرو باشد. اما گویا با این سخن میخواهد رسوایی شکست را از عباسیان دور سازد واز ارزش دنیا تا حد مطرح کردن آن به عنوان فنا و نیستی میکاهد در حالیکه از حمله ورشدن به آن نیز نهی می کند. سپس به آخرین غرض شعری در قصیدۀ خود میرسد که همان مدح و ستایش ابوبکر بن زنگی، حاکم ایالت فارس است و شاعر « تخلّص » یعنی نام ادبی خود که همان سعدی است را از وی گرفته است.
این قصیده بطور کلی سرشار از معناست، اما در بسیاری از جاها ساختار ضعیفی دارد و سستی و ابهام و دور بودن از ظرافتِ ذوق ادبی زبان عربی در بسیاری از ابیات آن واضح است.
اما پیش از آن که شعر عربی وی را مورد مطالعه قرار دهیم، آن مرثیۀ فارسی را که در حق مستعصم سرود، یادآور میشویم تا شعر عربی و فارسی وی را در یک غرض شعری با هم مقایسه نماییم. عنوان این قصیده « تأسف بر کشته شدن مستعصم » میباشد که از نظر تعداد ابیات کمتر از یک سوم قصیدۀ عربی است و نخستین تفاوتی که آن را متمایز میسازد این است که : سعدی در آن با گریه ظاهر نمیشود و از وجود خود سخنی به میان نمیآورد، بلکه او به معنی تمام کلمه واقع گرا بوده است و احساسات تمام مسلمانانی را ابراز مینماید که از فروپاشی حکومت اسلامی و کشته شدن خلیفۀ مسلمانان که نسب شریف وی به پیامبر اکرم (ص) میرسد، غم و اندوه آنان را فرا گرفته است. بنابراین گویا میل به بیان اندوه عمومی اسلام سبب اصلی سرایش این قصیده بوده است که در نخستین بیت آن به فرمانروایی مستعصم خلیفه ی عباسی اشاره میکند و در بیتهای بعدی یادآور میشود مصیبتی که برخاندان پیامبر (ع) وارد شده، درحقیقت مصیبت همۀ مسلمانان و فاجعۀ دین است :
آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیر المؤمنین
ای محمد گر قیامت میبرآری سر زخاک سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته هم بر آن خاکی که سلطانان نهادندی جبین
سپس شاعر معانی شبیه به آن چه در قصیدۀ عربی خود بوده را بازگو میکند . بنابراین دنیا را نکوهش نموده ودیگران را به دست کشیدن از دنیا تشویق می کند و به مردم هشدار میدهد که فریب آن را نخورند با این تفاوت که وی در قصیدۀ فارسی خود بر حال خلیفۀ مسلمین غمگینتر از قصیدۀ عربی خویش است. وی با تصویر شعری غم انگیزی درد و اندوه خود را بیان میکند که دلها را به آشوب میکشد. همچنان که میگوید :
اگر مگس بر خون این مردم پاک بنشیند، تا روز قیامت عسل در کام آن تلخ خواهد شد [۳۱۴]، سپس با سخنانی همانند آنچه در اشعار عربی خود گفته است، ممدوح خود را مورد توجه قرار میدهد.
سعدی در این قصیده به دانش و دانشمندان و نقش علم اشارهای نمیکند بلکه در زمینه ای محدودتر از حوزۀ زبان و ادبیات عربی، به زبان فارسی خود پرداخت. میتوان گفت : قصیدۀ فارسی از نظر معنی و ساختار مورد پسند ذوق ایرانی قرار میگیرد، اما قصیدۀ عربی نزد عربها تنها شباهت کمی با آن دارد. سعدی در شعر عربی و فارسی خود نسبت به تاریخ سقوط و فاجعۀ خلافت عباسی به خوبی عمل نموده است. شایان ذکر است که ما برای قصیدۀ عربی این شاعر در میان عربها شیوع و شهرتی نمیبینیم.
با نگاه به مجموعۀ شعر عربی سعدی که کلیات او آن را در بر میگیرد، در نگاه نخست روشن میشود که سرایندۀ این اشعار، همان سرایندۀ قصیدۀ بغداد است، کسی که سخن وی نشان میدهد او شاعری بلند مرتبه و با ملکۀ شعری اصیل است، اما فارسی زبانی است که عبارات وی یک بار درست و بار دیگر لنگان است و ضرورت شعری، او را به بکارگیری لفظ در جایگاهی نامناسب ناگزیر میسازد. بنابراین پریشان و متزلزل به نظر میرسد و از ذوق عربی که سستی و ضعف را از استواری تشخیص میدهد، فاصله میگیرد. از این رو سعدی در شعر عربی خود معانی روشنی دارد اما عبارات را به خوبی ادا نمیکند و این امر به احتمال زیاد بدان سبب است که وی به شکلی جدی به سرایش به زبان عربی اعتنا نکرده است و در آن به تصاویر شعری عربی که نشان دهد تحت تأثیر شدید شعر عربها قرار گرفته، نپرداخته است، همچنان که تنها در سخنی همانند زیر تصاویر شعری فارسی را به نمایش گذاشته است :
لقد إفتننی بسواد شعر وحمره عارض و بیاض جید
به زلفهای سیاه و سرخی چهره و سفیدی گردن مرا شیفتۀ خود ساختند.
وأسفرن البراقع عن خدود أقول: تحمرت بدم الکبود

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir