علمی : ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها تألیف دکتر حسین …

بهرام فرمانروای ایرانیان به منذر سخت دل بست و تمام سرزمین تازیان را به او واگذار نمود و از آن جا که منذر عربها را مطیع ساخته و به فرمانبرداری ایرانیان بازگرداند، بهرام مدیون لطف وی بود. باید بدانیم که ایرانیان بر مناطق عرب نشین زیادی تسلّط نداشتند، از این رو ساسانیان منذر را بسیار مورد حمایت قرار دادند تا آن جا که توانست سیاست خارجی مثبتی را اتّخاذ کند که تا میانههای شبه جزیرۀ عربستان میرسید، همچنان که لشکرهای وی به بیزانس که ترس را در دل اهالی آن افکنده بود، رسید[۱۶].
بهرام گور فرزند یزدگرد نیز در دامان منذر پادشاه حیره بود. پدرش وی را فرستاده بود تا نزد منذر بماند تا آداب اعراب را فرا گیرد و با جنگها و سرگذشتها و زبانهای آنان آشنا شود.
از حکایتهای بهرام گور با مربی وی نعمان بن منذر این است که بهرام دو پرنده را با دو تیر و یک کمان زد و جلوی نعمان که از مهارت بهرام در تیراندازی شگفت زده شده بود، افتادند. نعمان به او رو کرد و گفت : « پسرم، در این جهان تیر اندازی چون تو وجود ندارد و نخواهد آمد » [۱۷].
به بهرام گور خبر رسید که ایرانیان شخصی غیر از شاهزادگان خویش را فرمانروای خود کردهاند، از این رو از نعمان بن منذر یاری جست و کمک خواست و گفت : « همانا مرا بر تو حقی است، چرا که یکی از فرزندان تو بودم، و اکنون پدرم مرد و ایرانیان کسی غیر از خانوادۀ پادشاه خویش را فرمانروا کردهاند، و اگر تو مرا فرو گذاری پادشاهی خاندان ساسان از میان میرود ». نعمان پاسخ میدهد : « مرا با ساسانیان چه کار است؟ آنان فرمانروا هستند و من فرمانبردار، اما من با لشکر خویش به همراه تو خواهم آمد تا هدفت قاطع گردد و عزمت راسخ، از طرفی دیگر تو به قوم خویش سزاوارتری و آنان به تو سزاوارترند ». بهرام نیز گفت: « این خواستۀ من است ».
نعمان همراه بهرام آمد تا به مدائن رسید. خبر آمدن آنان به ایرانیان رسید در نتیجه با آنان رو برو شدند و آن گاه که بهرام حکومت پدر خویش و ارث خاندان ساسان را خواست، بدو گفتند : همانا پدرش عذاب را بر آنان تحمیل کرده و به کسی از فرزندان وی نیازی ندارند. اما بهرام آنان را در بیگناهی خویش نسبت به ستم پدر و شایستگی خود در فرمانروایی، متقاعد ساخت و به پذیرش حجت واداشت، بنابراین ایرانیان او را فرمانروای خویش نمودند و نعمان به حیره بازگشت[۱۸].
این امر اگر نشان دهندۀ چیزی باشد، به روشنی نشان میدهد که این شاهزادۀ ایرانی، حکومت پدران بزرگوار خاندان ساسانی خویش را به لطف نعمان بن منذر که وی را یاری نمود، باز پس گرفت.
لخمیها فرمانروایان قدرتمندی نبودند و با وجود هر نوع استقلالی که برخی از آنان بدان علاقه مند بودند، دست نشاندگانی از جانب ایرانیان بوده و هیچ یک از آنان جرأت آشکار کردن رهایی یافتن از ایران یا برانگیختن دشمنی آن را نداشتند. عربها و شامیان، لخمیها را پادشاه میخواندند، همچنان که نزد غسانیان و کنده نیز چنین بود و عربها این عنوان را بسیار میبخشیدند و اگر ارزشی رسمی داشته باشد، این ارزش از مفهوم لقب غسانیان نزد رومیان بالاتر نخواهد بود. شگفت این است که بگوییم وقتی نعمان سوم به فرمانروایی رسید، هرمز چهارم، تاجی به ارزش شصت هزار درهم به وی بخشید اما این تاج برای پادشاه ایران ارزشی بیش از یک هدیه نداشت. تاج یک واژۀ فارسی است و اعراب نخستین بار آن را از طریق فارسها شناختند و چه بسا آشنایی آنان از راه لخمیها بوده باشد و میان تاج لخمیها و عمامه در این سخن آنان : « العمائم تیجان العرب » (عمامهها تاجهای عربها هستند)، ارتباطی وجود ندارد و اگر اهدای تاج از هرمز به نعمان را درست بنگاریم، همانا جایگاه لخمیها را روشن ساختهایم [۱۹]. به نعمان و بهرام باز میگردیم و میگوییم : همانا نعمان او را یاری نمود و به نیکی ادب آموخت تا آن که توانست دلیل آنان که میخواستند فرمانروایی را از خاندان ساسانی خارج کنند را سست و بی اعتبار نماید. اهمیت پیوند میان بهرام گور و نعمان بن منذر در تغییر جریان تاریخ ایرانیان نیز آشکار است.
در روایتی دیگر گفته میشود که بهرام گور نزد منذر بود و منذر بهرام را بر آن داشت تا برای باز پسگیری ارث پدر خویش خارج شود و فرزند خود نعمان را همراه وی فرستاد[۲۰]. نعمان بن منذر نیز با خسرو پرویز داستانی دراز دارد، خلاصۀ آن این است که نعمان بر عدی بن زید برآشفت و او را به زندان افکند و در این امر پافشاری نمود و آن گاه که زندانی شدن وی به درازا کشید برای برادرش اُبی که همراه خسرو پرویز بود پیامی نوشت. وقتی خسرو پرویز از داستان او آگاه شد برای نعمان پیامی نوشت و در آن دستور به آزادی وی داد و پیکی به سوی او فرستاد، ولی نعمان پیش از رسیدن فرستاده، عدی بن زید را کشت و بر کشتن وی پشیمان گشت و بر آن شد که با آرامش خاطر بخشیدن به زید بن عدی، گناه خود را پاک کند. از این رو وی را نزد خسرو پرویز ستود تا این که خسرو پرویز او را کاتب خویش نمود. اما زید انتقام پدر خویش را از یاد نبرد و نزد خسرو پرویز برای نعمان توطئه چینی کرد تا او را بر نعمان برآشفت و خسرو نیز او را کشت. گفته شده است : در آن زمان اعراب بر وی خشمگین شدند و او را کشتند و کشتن وی سبب واقعۀ ذی قار گردید [۲۱].
همچنین گفته شده است : نعمان پیش از کشته شدن مدتی در قبایل عربی نقل مکان نمود، سپس همسرش متجرّده به وی پیشنهاد داد تا نزد خسرو پرویز برود و از او عذر خواهی کند. او نیز چنین کرد و خسرو پرویز وی را در ساباط[۲۲] زندانی کرد تا هلاک شد. همچنین گفته میشود فیلها او را زیر پا له کردند. نعمان هر گاه به سوی خسرو پرویز رهسپار میشد وسایل رزمی خود که شامل هشتصد زره و اسلحۀ بسیاری است را نزد هانی بن مسعود شیبانی[۲۳] مینهاد، همچنین دختر خویش هند را نیز به وی میسپرد[۲۴].
این چنین وقایع و روابط میان عربها و ایرانیان در زمان فرمانروایان حیره یک بار نیکو میگشت و باری دیگر تیره میشد. اما واقعۀ ذی قار که در حوالی سال (۶۱۰ م) رخ داد، به سبب کشتن نعمان بوسیلۀ خسرو پرویز بود. خسرو امانتهای وی نزد هانی بن مسعود شیبانی را درخواست نمود که وی از تسلیم آنها سر باز زد و خسرو پرویز ولایت حیره را به ایاس بن قبیصۀ طایی سپرد. ایاس هم با سپاهیانی از ایرانیان و عربها رهسپار شد و این روز که روز غلبۀ بنی شیبان بود از عظیمترین و سختترین روزهای تازیان در ضعیف ساختن قدرت ایرانیان است. در این روز خسرو پروز با لشکری بر آنان یورش برد و در آن بنو شیبان پیروز شدند. این نخستین روزی بود که در آن تازیان بر ایرانیان غلبه کردند[۲۵]. ابو تمام در مدح ابی دلف شیبانی میگوید :
إذا افتخرت یوماً تمیماً بقوسها وزادت على ما وطّدت من مناقبِ
اگر روزی قبیلۀ تمیم به کمان خود افتخار کند و بر فضایل ماندگار خویش بیفزاید!
فأنتم بذی قارٍ أمالت سیوفکم عروش الذین استرهنوا قوس حاجب
همانا شمیشیرهای شما در ذی قار، تختهای کسانی که کمان حاجب را گرو گرفته بودند را سست نمود [۲۶].
همچنان که در مدح یزید بن مزید شیبانی نیز میگوید:
أولاک بنو الأفضال لولا فعالهم درجن فلم یوجد لمکرمه عقبُ
آنان فرزندان نیکی هستند که اگراعمال نیک آنان نبود اوج نمیگرفت و هیچ اثری ازفضیلت برای آنان باقی نمیماند.
لهم یوم ذی قار مضى وهو مفرد وحید من الأشباه لیس له صحب
در روز ذی قار (حنظله بن سیار عجلی)[۲۷] به تنهایی و بدون یار و یاور رفت.
به علمت صهب الأعاجــم أنّه به أعربت عن ذات أنفسها العرب
به وسیلۀ او پارسیان عزم و ارادۀ اعراب و فرصت طلبی آنان برای یورش بر ایرانیان را دانستند.
هو المشهد الفرد الذی ما نجا به لکسرى بن کسرى لا سنام ولا صلب
این تنها پیکاری است که در آن از قوم خسرو پرویز کسی جان سالم به در نبرد و کمر وی را شکست.
کمکِ جنگی انوشیروان به سیف بن ذی یزن پادشاه یمن، محکم شدن رابطۀ میان عربها و ایرانیان را نشان میدهد. وقتی مسروق بن ابرهه با حبشه پیش روی نمود و یمن را در سال (۵۲۲م) اشغال کرد، سیف بن ذی یزن نیروهای خود را در ایران بسیج نمود و خسرو انوشیروان، وهرز الأسوار را به همراه سیصد هزار حبشی با وی عازم نمود تا اگر پیروز شدند، پیروزی از آن او باشد و اگر کشته شدند، مردم را از شرّ آنان آسوده کرده باشد. این لشکر ایرانیان سپاه نجات نام گرفت. وهرز پیشانی خود را با باندی بست و گفت : « فرمانروای آنان را به من نشان دهید »، گفتند : « همان فیل سوار است »، گفت : « از او دست بردارید همانا وی بر مرکبی از مرکبهای پادشاهان سوار است »، مسروق آن قدر ایستاد تا از فیل خود فرود آمد و بر اسبی سوار گشت. پس به وی گفته شد : « همانا از فیل پایین آمد و سوار اسب شد » او نیز گفت : « او را رها کنید که وی بر مرکبی از مرکبهای شهسواران است »، و آن قدر ایستاد تا از اسب خسته شد و قاطری برای وی آوردند و سوار آن شد. پس به وهرز گفته شد: « وی از اسب فرود آمد و سوار قاطر شد »، گفت : « از مرکبهای پادشاهان و دژِ شهسواران پیاده گشت و بر قاطر الاغ زاده سوار گشت! ». در آن هنگام تاج خود را بر سر داشت و یاقوتی میان دوچشمش آویزان بود. وهرز به اطرافیان خود گفت : « من او را با تیر خواهم زد، پس اگر ببینید که بر گرد وی جمع شوند و از او فاصله نگیرند همانا وی را کشتهام، پس یکپارچه بر آنان یورش ببرید. اما اگر از او جدا شدند همانا تیری است که انداخته شد ». سپس تیری انداخت و بر یاقوتی که در میان دو ابروی او بود اصابت کرد و آن را شکافت و پیکان در سرش فرو رفت و گرد وی جمع گشتند و از وی جدا نشدند. در نتیجه یکپارچه بر وی یورش بردند. یمن نیز تا پیدایش اسلام پیرو ایران بود و عربها در آن جا ایرانیان را فرزندان میخواندند. عربها به این پیروزی خرسند شدند و فرستادگان آنان برای تبریک گویی نزد سیف بن ذی یزن آمدند. ابوالصلت در اینباره میگوید :
لا یَطلُبَ الثَأرَ إلاّ کاِبنِ ذی یَزَنٍ فی البَحرِ خَیَّمَ لِلأَعداءِ أَهوالا
تنها کسی مانند ابن ذی یزن میتواند انتقام بگیرد که در دریا ترس و وحشت را در دل دشمنان انداخت.
أَتى هِرَقلَ وَقَد شالَت نَعامَتُهُ فَلَم یَجِد عِندَهُ النصر الَذی سالا
نزد هرقل آمد درحالی از دنیا رفته بود بنابراین به خواستۀ خویش که یاری جستن از وی بود، دست نیافت.
ثُمَّ اِنتَحى نَحوَ کِسرى بَعدَ عاشِرَهَ مِنَ السِنینِ لَقَد أَبعَدَت إیغالا
سپس پس از ده سال دوری به سوی خسرو پرویز رفت.
حَتى أَتَى بِبَنی الأَحرارَ یَقدُمُهُم تَخالُهُم فَوقَ مَتنِ الأَرضِ أَجیالا
تا اینکه پیشگام آزاد مردانی آمد که آنان را نسلهایی بر روی زمین میپنداری.
مَن مِثلَ کِسرى شَهنشاهِ المُلوکِ لَهُ أَو مِثلَ وَهرَزَ یومَ الجَیشِ إِذ صالا
چه کسی شاهنشاهی همانند خسرو پرویز و یا فرماندهی همچون وهرز آنگاه که در روز پیکار میتازد، را یاری گر است؟
لِلَّهِ دَرُّهُمُ مِن عُصبَهٍ خَرَجوا ما أَن تَرى لَهُمُ فی الناسِ أَمثالا
رحمت خدا باد به شیرعمل آنان گروهی هستند که در میان مردم مانند و نظیری ندارند.
گفته شده است : انوشیروان با وهرز پیمانی بسته و تاج و خلعت و کمربندی بدو بخشید و به او گفت : اگر به یمن رفتی، یمنی ها را دربارۀ این مرد، یعنی سیف بن ذی یزن بپرس، اگر از پادشاهان بود فرمانروایی را تسلیم وی کن و تاج و خلعت و کمر بند را بر وی بپوشان و اگر از پادشاهان نباشد سر وی را برای من بفرست و کشور داری کن تا دستور من به تو برسد. در نتیجه وهرز دربارۀ سیف از یمنیان پرسید. آنان گفتند: وی فرمانروا و پسر فرمانروا و انتقام گیرندۀ ماست. او نیز تاج و خلعت و کمربند را بر تن وی کرد و فرمانروایی را تسلیم او نمود [۲۸].
بنابراین سیف از جانب خسرو پرویز به فرمانروایی منصوب شد و با وی نامه نگاری مینمود و در کارها طبق نظر او عمل میکرد، تا این که کشته شد. دلیل کشته شدن وی نیز این بود که او خدمتکارانی از حبشه برگرفته بود آنان از فرصت استفاده کردند و در حالی که در شکارگاه خویش بود نیزهای در تنش فرو بردند و به قلۀ کوهها گریختند. یاران او نیز آنان را دنبال کرده و همگی را کشتند. ولی پس از او کس دیگری را فرمانروا نساختند اما هر ناحیه، مردی از حِمیَر را به فرمانروایی خویش اختیار کردند بنابراین ملوک الطوائف بودند تا این که اسلام ظهور کرد. گفته میشود : پیامبر اکرم (ص)، وباذان کارگزار خسرو پرویز در یمن را به همراه دو تن از فرماندهان پرویز که فیروز و ذادویه خوانده میشدند را به مأموریت فرستاد و اسلام آوردند[۲۹].
سیف بن ذی یزن نیز دربارۀ خود میگوید:

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir